.
این روزها عجیب سخت می گذرد...
درین بیست وچندسال هیچوقت خود را شکسته تر ازاین روزها ندیده ام...
دل نازک شده ام مثل یک کودک چهارپنج ساله! بایک تلنگر میشکنم..حرف هایم شنونده ای جز خدا ندارد..فریادرس این روزهایم مثل همیشه خداست...قدم به قدم حضورش را حس می کنم...این روزها بیشترازهمیشه با این آیه خوگرفته ام تنها یادخدا آرام بخش دل هاست (آیه28رعد)..
خدایا ممنون که هستی می بینی می شنوی...چه حس قشنگی ست که وقتی تا آن سر دنیا بروی بدانی یکی هوایت رادارد و فراموشت نکرده.. با خود فکر میکنم ومی بینم وقتی خدارا دارم دیگر غصه چرا؟!...امام علی(ع) می فرمایند یاد خدا عقل را آرامش می دهد دل را روشن میکند ورحمت اورا فرود می آورد...
..
..
تاحالا شده حس کنی غم عالم رو دلت سنگینی می کنه!هیچ محرمی نداشته باشی کسی که حرفت راخوب بفهمد، خوب گوش کند، همدردت باشد هرچند کاری ازدستش برنیاید..آن وقت چه میکنی..؟ تویی یک دنیا حرف نگفته ودلی شکسته...خدایا منم یک دنیاحرف نگفته ودلی شکسته..سخت است همه چیز را در خود ریختن، آدم گویی خفه می شود...اینکه در میان جمع شادی باشی وفکری به ناگاه تورا بدست اشک سپارد توباشی واشک هایی که نباید پهنای صورتت را خیس کنند!... وبسوزی در دردی که جزتو وخدایت کسی نداند.خدایا تنها به تو می توان گفت حرف هایی را که به هیچکس نمی توان گفت.. اگرتو به بنده ات رحم نکنی به کجاپناه برد! تویی طبیب کسی که طبیبی ندارد...
یا ملجا کل مطرود ...
یارجاء المذنبین ...
برس به فریاد گناهکاری که مثل همیشه به تو پناه آورده.. دریاب بنده ی مسکینی که تلاطم درونش را در خود خفه کرده ...دریاب ناتوانی که دستاویزی جز رحمتت ندارد...نظر کن بر بنده ای که چشم دوخته به غیاث المستغیثین بودن پروردگارش و جز تو کسی را ندارد...
...
...
اینجا در میان این همه غربت هروقت حس می کنم کم آورده ام به گلزارشهداپناه می برم آنجا فبرستان نیست بلکه دارالشفاست...وچقدر مردانگی شان را به من حقیر ثابت کرده اند... شهدا دست رد به سینه ی کسی نمی زنند... وقتشان همیشه پرنیست..برای من وتوهم وقت می گذارند... بخواهی دستت را می گیرند.. یادشان باشی آرامی...اندک آرامش این روزهایم را مدیون محبت آنها هستم...
در خرابات مغان نورخدا می بینم
این عجب بین که چه نوری زکجا می بینم...
درود
شما با نام وبلاگتاان لینک شدید بنده را با همان نام هبوط لینک بفرمایید
تاظهور
سلام...خداقوت
ممنون از حضورتون
چه دردل زیبایی بود...یا غیاث المستغیثین....جاجت روا...
شما با افتخار لینک شدید
یازهرا
ممنون از حضورتون خداقوت
بسم رب شهدا و الصدیقین
شش روز از جنگ گذشته بود که شهید شد.
خوابش را دیدم .
بغلش کردم و گفتم :
« تا نگی اون دنیا چه خبره رهات نمی کنم!»
گفت:
« فقط یک مطلب میگم اونم اینکه ما شهدا شب های جمعه می ریم خدمت آقا اباعبدالله علیه السلام ...
راوی: حاج علی اکبر مختاران، همرزم شهید
خاطره از شهید محمدرضا فراهانی فرمانده عملیات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی همدان
تولد:8/2/1333- همدان
شهادت: 5/7/1359- سرپل ذهاب
محل دفن: گلزار شهدای همدان
ممنون واقعا زیبا بود! واقعا نمیدونستم شهید زین الدین رتبه4 کنکور بودن!
لینک شدبد...
ببخشیدا مگه من چیکاره ام که میگی گوش شنوایی ندار
ی؟

بعدشم چرا تو پست بالاگفتی که درگیر ارشدم؟
مگه دوباره ارشد دادی؟
سلام همکلاسی...
وبلاگو منور فرمودید
هزار رخمت به کنکور ارشد!!!!